خرید بک لینک
خب پس سی سالگی این شکیست.تنت به پیله تنهایی ات نمیگنجد. بلند میشوی و تمام لباس های کمدت را امتحان میکنی و اخر سر راحت ترینشان را میپوشی و به پهلوهایی که نمیتوانی آبشان کنی لعنت میفرستی. بعد با حواسپرت

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 9:16

با زمین و زمان قهر کرده بودم و حرف نمیزدم. با شعر از همه بیشتر. او این چیزها را زودتر از همه میفهمد.او این چیزها را بدون اینکه بگویم میفهمد. اول گفت شعر بگو. گفتم نمیخوام. گفت شعر بخوان گفتم نمیخوام.

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:32

بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. تو تنها کسی هستی که منو میخونی. تنها کسی که میدونی. تموم این سالا کنار هم بودیم ولی بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. چرا؟ اونی که نه پدر و مادرمون بهمون یاد دادن و نه تو مدرسه ی

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:32

امروز سیزدهمین روز گهیه که بدون تو شروع میشه و من کم کم دارم میترسم از دنیام که با رفتن تو به طرز پوچی خالی شده. روزم با یه حفره خالی شروع میشه : چشمامو باز میکنم گوشی رو به نت وصل میکنم و بالاش نوتیف

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 8:00

صفحه بندی